خدای مهربان من

 

در این دنیای پر آشوب خود را گم کرده ام و در جستجوی خویشتن تو را یافته ام

خدای بزرگ من تو در تک تک سلول های کوچک من جای داری در ذره ذره این عالم

نمایانی  من گمگشته با خود غریبه ولی با درگاه تو آشنا هستم آشنا با شب تیره و

سحرگاه روشنت  تو خود گفتی که در قلب شکسته جای داری حال بنگر که قلب من از

بی رحمی دنیا شکسته است خدایا به عهد خود وفا کن و مرا تنها مگذار

 

 

سادگی

 

آدمهای ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

آنها که برای محبت نیاز به دلیل ندارند

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد

عمرشان کوتاه است

بس که هر کس از راه می رسد یا زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد

آدمهای ساده را دوست دارم . . .

 

پ.ن: ممنون از وبلاگ دوست میداری

 

این روزا همش دلم هوای پدر بزرگمو می کنه 

دوست کنارش بشینم دستاشو بگیرم و از اون آرامشی که در وجودش هست بگیرم

خیلی دوسش دارم 

آسمون آبی

 

من از اون . . . آسمون آبی می خوام 

 

 

غروب

 

دیروز باز به یاد گذشته ها به غروب سر زدم

این بار او جور دیگری بود گویی خیلی دلش گرفته بود چون بلافاصله من را که دید

شروع کرد به اشک ریختن و از دلتنگیهایش برایم گفتن

می گفت دیگر از غروب بودن هم خسته شده

از اینکه حتی انسان ها هم به محض دیدن غروب به یاد دلتنگیهایشان می افتند

از اینکه حتی در نوشته ها و رویا هم غروب به رنگ نارنجی است

او می گفت و اشک می ریخت اشک هایش به رنگ نقره ای بود

آنقدر زیبا و روشن بود اشکهایش که مانند آینه ای خودم را در آن می دیدم

دیگر طاقت دیدن این همه ناراحتی هایش را نداشتم

این بار از او اجازه گرفتم و من حرف زدم از اینکه غروب با همه دلتنگیهایش چقدر زیباست

آنقدر که اگر کسی با چشم باز به غروب نگاه کند گویی خدا را می بیند

ولی او باز هم نمی خواست باور کند  این بار قلمی برداشتم

و عکس زیبای غروب را با همه جزئیاتش کشیدم

تا آن روز خودم هم فکر نمی کردم نقاشی به این خوبی باشم

وقتی آن را به غروب نشان دادم دید که چقدر از زیبایی های خود غافل بوده

او دیگر هیچ حس بدی از خود نداشت او خود را آنقدر بزرگ می دید

که حتی می خواست این بار این دلتنگی انسان ها را هم به غروب برساند

 

خدایا همیشه کنارم بمون . . . همیشه کنارم بمون


نباید از یادت بره

 

اگه این پاییز دل سرد و سیاه به شکوه شب یلدا نرسید

اگه تن پوش تموم لحظه ها پر شد از رخت شب دلواپسی

تو بگو آخر این راه دراز به سپیده ها دوباره می رسی

خالی از دلهره های دم به دم می گذریم از همه اون سد و حصار

روزای خاکستری تموم میشن می رسیم به فصل سرسبز بهـــار

اگه روز و روزگار گاهی بده اگه حتی آسمونت شب زده

نباید از یاد فرداهات بره لحظه هاتو بی ثمر از دست نده

 

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمیدم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیــــا نمیدم . . . مادرم

 

سرنوشتمو تو دستام می گیرم

 

رو به این حصار تردید و سکوت

رو به این دو راهی همیشگی

سرنوشتم توی دستای کی بود

به کدوم سمت مسیــر زندگی

رو به این آینهء قدی تو اتاق

کنار ساز و ترانه میشینم

همه گفتن زندگیت هدر میره

زندگیم همینه و من همینم

اگه صحنه واسه من جایی نداشت

تو دلم ضیافت ترانه بود

لای برگای کتاب مدرسه

جای مشق شعرای عاشقانه بود

این همه ترانه قدیمی و

این همه صدایی که نمی رسه

واسه این ستاره های گم شده

دل هر ترانه ای دلواپسه

روبه روم آیندهء نور و صدا جاده رو تا انتها باید برم

برم و به آرزوهام برسم آبرومـو پیش آینه بخرم

جاده رو تا انتها باید برم . . . برم و به آرزوهام برسم

خدایا دلم تنگ است

 

خیلی وقت است من شعر نخوانده ام

دلم برای این همیشه آشنا بسیار تنگ است

خسته شدم از نگاه های سرد

از لبخندهای خشک و تکراری بر لبان ترک خورده ام

نای نوشتن ندارم

نای خندیدن ندارم

خدایا دلم تنگ است

نای گریه نیز ندارم

دلم برای اشک های گرم تنگ است

اشکی که گونه ام را تر کند

اشکی که چهره ام را نوازش کند

می خواهم گریه کنم

الهی چه سخت است با تو بودن و از تو دور بودن

دلم بسیار تنگ است

این زمانه بسیار نامرد است

ثانیه ها لجوجانه از دیوار دلم بالا می روند

 

 

همه می پرسند

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده ی جام ؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری !؟

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در دل ِساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

 

سفر

 

بستی تو تا بار سفر از خونه ما

خاموش و سرد بی تو این کاشونه ما

رفتی سفر بی خبر از ماتم دل

جای تو غم شد همدم و هم خونه ما

هر جا میرم یادت همیشه هرگز ازم جدا نمیشه

هر چند که این سفر کوتاهه اما دلم رضا نمیشه

تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش

که دل امیـــدوارم به خیال او نشسته

شبی از درد فراقش رو به میخانه نمودم

دیدم از بخت سیاهم در میخانه ببسته

فقط آرزوم همینه که تو از سفر بیایی

نکنه یه وقت بمیره دلم از غم جدایی

 

دلم می خواد

 

پنجره ای به روی این خرابه دل وا نمیشه

رو سقف آسمون دل آفتابی پیدا نمیشه

رفتن و مردن گل مریم و یاس و اقاقیا

خزون نشست تو باغ دل بهاری پیدا نمیشه

کی میشه وقت رفتنم سر برسه

رها بشم غصه به گردم نرسه

هر دلی عالمی داره

غصه و ماتمی داره

اشک اگه با خنده بیاد

گریه چه عالمی داره

دلم می خواد راهی بشم بهار من بیارم

دست ببرم تو ابرو مه خورشید دربیارم

کوه بشم و رو قلب هر چی سنگه پا بزارم

خنده بشم رو لب غم گریه شو دربیارم

 

زندگی

 

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم

برگی حکم داشتم

و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین . . .

بازی شروع شد

حاکم او بود و من محکوم

همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند

برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم

بازی در دست من افتاد

عشق آمد با حکم عشوه و ناز برید

و حکم آمد از جنس چشم سیاهش

زندگی . . .

حکم من پایین بود و باختم/

 

خدایا گم شده ام . . . کاش دستان مهربانت را به من میدادی تا باز هم به ساحل امن

 آرامش می رسیدم

 

 

پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم

باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم

یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم

یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم

چون زمستان و خزان از پی هم می آیند

من چگونه به بهاران تو عادت بکنم

بادبان می کشم و موج و خطر در پیش است

باید ای عشق به طوفان تو عادت بکنم

ساده تر نیست در آغوش عطش جان بدهم

تا به سرچشمه سوزان تو عادت بکنم

طاق و قحطی زده از مصر مرا راندی و نیست

طاقت آنکه به کنعان تو عادت بکنم

ای دل غم زده دیریست که عادت دارم

به سخنهای پریشان تو عادت بکنم!

پ.ن:

صبحدم مرغ سحر با گل نو خاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق به معشوق سخن سخت نگفت

. . . لحظه های تلخ ترس و دلهره که همراه همیشگی من شدن